بنام خدا شبم از نیمه شب بگذشت ز چشمم خوابها رفتند که رویاهای فردایم بسی خوش تر ز رویای شبانگاهی ستاره ناز میخندد به شوقم وای ... دلم در سینه می لرزد چه می بینم ؟!تو می آیی ز دور و باز می خندی تو می آیی؟!نه این رویا و افسون است نوای عشق می خوانم؟!نه این نجوای مجنون است صدای نای و نی پیچیده با ناله نوای من صدای تو ،صدای پاک و مردانه چراغم را مگیر ای ابر بی پروا من امشب بی قرارم...وحشی و مستم من امشب در جهان دیگری هستم کلید عشق توست در دستم تو می آیی... تو می آیی... ومن امشب چه تنهایم
درختان را دوست دارم چون ایستاده می میرند!!
ستاره بر قامت درخت چشمک زد.برگها از شرم سرخ و زرد می شدند و درخت بر خود می لرزید. نسیم وزان ابر را از آن سوی آسمان با خود آورد.ابر از اوج وقتی نمایش ستاره و درخت را دید دلش تاب نیاورد و نم نم گریست. آری برگ ریزان آغاز شده بود. به کدامین گناه؟به کدامین جرم؟برگ ها بر صورتم می زدند. به خود آمدم.صدایی در گوشم زمزمه می کرد:برگ ها هنگامی میریزند که احساس می کنند طلا شده اند. مژده...!!! اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من می گذرد .... دوست می دارم تو را به جای همه روزگارانی که نزیسته ام دوست می دارم تو را به خاطر عطر نان گرم و برفی که آب می شود دوست می دارم و برای خاطر عطر نخستین گل ها دوست می دارم تو را به خاطر دوست داشتن دوست می دارم تو را به جای تمام کسانی که دوست نمی دارم تقدیم به عشقم آ.ح بفلم کن تا بخوابم دیگه فرصتی ندارم میبینی امون نمیده رسیده لحظه مرگم عزیزم قول بده شبای جمعه بیایی کنار قبرم قول بده کسی دلت رو نشکونه گریم میگیره بخدا میترسم از این که بشی تنهای تنها عزیزم قول بده واسه دل من نکنی گریه یه وقتی من واسه همیشه رفتم وعدمون باشه قیامت عزیزم بدون هر کجا که باشم عشقت هست امید برایم! دوست دارم بی بهانه شب آشيانه ! شب زده ! چکاوک شکسته پر
رسيده ام به ناکجا ٬ مرا به خانه ام ببر
کسی به ياد عشق نيست ٬ کسی به فکر ما شدن ٬ تو مانده ای و بغض من
از اين چراغ مردگی ٬ از اين بر آب سوختن ٬ که یار غمگسار نیست
مرا به خانه ام ببر که شهر ٬ شهر یار نیست
مرا به خانه ام ببر ! ستاره دل نواز نیست
سکوت ٬ نعره می زند ٬ که شب ٬ ترانه ساز نیست
مرا به خانه ام ببر ٬ که عشق در میانه نیست
مرا به خانه ام ببر ! اگرچه خانه خانه نیست
از اين چراغ مردگی ٬ از اين بر آب سوختن ٬ مرا به خانه ام ببر که شهر ٬ شهر یار نیست «با سلامی دیگر، به همه آنهایی، که تو را می خوانند لحظه نبودن نیستن ها ، اگر منت می نهی بر كلام من ، باحترام سلامت می گویم و هزار گلپونه بوسه به چشمانت هدیه می دهم. قابل ناز چشمانت را ندارد. دیرروز یادگاری هایت همدم من شدند و به حرفهای نگفته من گوش دادند. و برایم دلسوزی كردند. البته به روش خودشان كه همان سكوت تكراری بود و یادآوری خاطرات با تو بودن. دست نوشته ات را می بوسیدم و گریه می كردم. زیبا ، به بزرگی مهربانی ات ببخش كه اشكهایم دست خطت را بوسیدند. باز هم ستاره به ستاره جستجویت كردم. ولی نیافتمت. از كهكشان دلسپردگی من خسته شدی كه تاب ماندن نیاوردی و بی خبر رفتی ؟ مهتاب كهكشان نیافتنی من ، آنقدر بی تاب دیدنت شده ام كه دلتنگی ام را به قاصدك سپردم و به هزار شعر و ترانه رقصان به سوی تو فرستادم. روزها و شبها به دنبالت آمدند و تو را ندیدند. قاصدك هم برنگشت. شاید او هم شیفته نگاه مهربانت شد. باشد، اشكالی ندارد. تو عزیزی ، اگه یه قاصدك هم از من قبول كنی ، خودش دنیایی است. كاش یاسهایی كه برایت پرپر شدند و به سویت آمدند، دوست داشتنم را برایت آواز كنند.كاش باران بعد از ظهرهایت، تو را به یاد اشكهای من بیندازد. نازنین ، هر پرنده سفر كرده ای از تو می خواند و هر غنچه ای كه می شكفد، نام تو را بر زبان می آورد. نیم نگاهی به روزهای تنهایی ام كن و لحظه های زرد و بی صدای مرا تو آبی و ترانه باران كن. بگذار باز هم قاصدك ترانه های من در هوای دلتنگی تو پرواز كند. همین حوالی بی قراری ها باز هم گلهای بی تابی شكفته. زیبا ، امشب ، شام غریبان عاشقانه من و تو است. به یادت مثل شمع می سوزم و ذره ذره وجودم آب می شود. تو هم به یاد بی تابی هایم شمعی روشن كن و بگذار مثل من بسوزد. مهربانی باران ، یادم كن در هر شبی كه بی ستاره شد.
سر کلاس رياضي بود که استاد دو خط موازي کشيد رو تخته. خط پاييني نگاهي به خط بالايي کرد تو دلش عاشقش شد. خط بالايي هم نگاهي به خط پاييني کرد تو دلش عاشقش شد. در همين هنگام بود که استاد داد زد دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسن ...
قفل عشق تو از دل من وا نمیشه طفلکی قلب عاشقم به فکرته هرجا همیشه بعد تو روزای من خیلی به سختی میگذره فکر نکن عاشق تو عشقتو از یاد میبره کاش که خونه قلب منو باز بیای چراغونی کنی کاش تو حصار زندگیت باز منو زندونی کنی کاش بیای مثل قدیم دست توی دستام بزاری قول بدی این بار بیای باز نری تنهام بزاری من هنوز دوستت دارم کودکی ها شاد و خندان بازگرد بازگرد ای خاطرات کودکی بر سوار اسب های چوبکی يه شب مهتاب آخرش يه شب ............ از باد میترسم از بادهای محروم از درختهای مجروح از ساقه های خمیده میترسم از چشمهای تنگ لرزان از دستهای سپر ناتوان از بیم دیرینه ی پلکها از عزیمت به گرد بادهای نشنیده بدم میاید من غرش پنجره ها را که از خراشهای گونه ی باغچه به تنگ آمده اند دوست ندارم شورش بد سرشت غبار را در سرکوبی بیرحم رنگ و رابطه نمیخواهم من از فراز کبوترها در میانه ی راه میهراسم از کوچ دسته جمعی مهربانیها از مهاجرت اجباری آفتاب به سرزمین تاریکی میترسم من از پشیمانی سپیده دم، از قهر گنجشکها، از خواب طولانی بادبادکها در دستهای بی خنده میترسم من از بامهای بی کودک بدم میاید کوچه هایی که از هر سو منتهی به تنهاییست من همنشینی گاه به گاه سکوی کنار خانه با کاغذ های سرگردان بی هویت و خاطره را دوست ندارم سکو های بی چکمه و بی چشم براه سکو های بی مادرو بی همسایه، گم شدن وعده ی دیدار در وزش سهمگین فراموشی بر برگهای تقویم عاشق را دوست ندارم من از هیاهوی غرور در همگرایی آرام دلتنگیهای شبانه میترسم از سکوت های بی دلیل، از باد بردگی واژه های محبت در هنگامه ی تصمیم لبهای مردد من از سستی دستهای قرینه میترسم من از مرگ چشمهای منتظر از خاموشی دسته گلهای پیغامبر و نومیدی دستهای معصوم میترسم من از باد میترسم از قلبهای مجروح از وزش نابهنگام ظلمت بر ساقه های نو پا و از خمیدگی امید میترسم مرا به جایی ببرید که باد از ترس سروهای بیدار مرده باشد. به چه قیمتی گذشتی از شبهای خیس مهتاب چی گذاشتیم از منو تو به جز آرزوی برآب به چه قیمتی غرورو سره راهمون کشیدی چرا لحظه های باهم بودنامونو ندیدی؟؟؟؟ خوبه من ما هردو باختیم توی این بازیه بیخود هردوتامون کم گذاشتیم که ترانه هامونم مرد چیزی از لحظه نمونده منو تو لحظه رو کشتیم حکم اعدام دلامون با غرورمون نوشتیم اگه دوستم نداری به رووم نیار یه چیزی از غرورم واسم بذار نذار تو فکر تنهایی گم بشم نذار حرف و حدیث مردم بشم دلمو اینقده نشکن آخه این دل عاشقت بود له نکن این قلب خونو آخه روزی لایقت بود دلمو اینقدر نسوزون مگه چی مونده از این دل رفتی و با بی وفاییت زدی مهره نحس باطل تو که دوست نداشتی باشی چرا آتیشم کشیدی؟ اون که تو خودخواهیات مرد دل من بود تو ندیدی از تو خونه وجودم به چه آسونی پریدی ریختن غروره این زن رو ندیدی نشنیدی اگه دوستم نداری به رووم نیار یه چیزی از غرورم واسم بذار نذار تو فکر تنهایی گم بشم نذار حرف و حدیث مردم بشم چه قدر سخته تو چشماي كسي كه تمام عشقت رو ازت دزديد و به جاش يه زخم هميشگي رو به قلبت هديه داد زل بزني و به جاي اينكه لبريز كينه و نفرت شي ، حس كني هنوزم دوسش داري چه قدر سخته دلت بخواد سرت رو باز به ديواري تكيه بدي كه يه بار زير آوار غرورش همه وجودت له شده چه قدر سخته تو خيالت ساعتها باهاش حرف بزني بدون اینکه صداتو بشنوه چکه های خاطره از کوچه های حادثه به آرامی می گذرم ، با دستهایم چشمانم را محو می کنم تا ببینم آن کوچه بن بست تنهایی عشق را... دلم عجیب هوای دیدنت را کرده است ، دستانم را کمی کنار می زنم و از لا به لای انگشتان لرزانم نیم نگاهی به گذشته ناتمامم می اندازم ، چیز زیادی نیست و از من نیز چیزی نمانده است جز آیینه زلالی که از آن گله دارم که چرا حقیقت زندگی را از من پنهان کرد... !؟ و تو ای سنگ صبور لحظه لحظه های عمر کوتاه من ، چقدر بی کس و تنها ماندی ! جواب صفحه های سفیدت را چه دهم که من نیز بی وفایی را از زمانه آموختم. می دانم دلت آنقدر بزرگ و دریایی است که مرهم زخم های بی کس ام باقی بمانی و یک امشب دیگر را با من تا سحرگاهان همنوا شوی. به سراغت نیامدم چون روح باران زده شیدای روزهای آشنایی گرفتار تگرگی بی پایان شد و اینگونه سیلاب عشق در مسیر طغیان آمال و آرزوهایم تبدیل به سرابی شد. نبودی تا ببینی که چگونه غزل در تاب یاسمن تب کرد و تا صبح نالید ، نبودی تا ببینی که آسمان چه بی قرار و معصومانه اشک می ریخت و تن سرد مرا نوازش می کرد ، نبودی تا ببینی که چگونه چشمانم در انتظارت ماند و نیامدی... تو خود گفتی که دنیا فدای تو و چشمانت ، تو خود گفتی آبیِِِ آرامشِ دریا فدای نگاهت ، تو خود گفتی سرخی آتشین شقایق ها فدای قلب کوچکت... حالا از آن حرفهای رنگین اثری نیست و تمام آبی ها و قرمزها برایم رنگ باخته اند ، از تو نیز به خاطر دو رنگ بودنت شکوه ای ندارم ، چون دیگر دنیا برای من بی رنگ است! و اما باز هم تو ای حریم پاک و بی آ لایشم! می خواهم ترکت کنم و هیچ گاه به سوی صفحه های قلم خورده ای که خود بر رویت حک کردم ، باز نگردم . شاید اینگونه مجبور نباشی دستهای سفیدت را به زیر چکه های دلتنگی ام بگیری و له شوی و گیسوانم را بر تن لطیفت احساس کنی. لحظه ، لحظه ای است جادوئی... ! در کنج خلوت این اتاق دستهای دختری ، آرام صندوقچه ای را مهر می کند و زمزمه ای در زیر لب دارد . نوایش ضعیف نیست اما هیچ کس نمی تواند بفهمد او چه می گفت و دیگر نمی گوید... کاش می کاش می دونستی چه رنجی می کشم شب و روز اون کابوس لعنتی رهام نمی کنه آخه چرا خدا؟؟؟ اون دختر گله اون طناب دار کیه کیه که ازم کمک می خوادو هرچی به طرفش می رم بهش نمی رسم تا کمکش کنم اون بچه از من کمک می خواد ولی افسوس که دستم بهش نمی رسه افسوس افسوس افسوس تو نمی دونی من چه عذابی می کشم و هیچ وقت نمی فهمی چون غم من فراتره ....!!!
کاش در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم… کاش عشق تو هم این گونه باشد شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی تو را بالهجه ی گلهای نيلوفر صدا کردم تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم پس از يک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس تورا از بين گلهايی که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم وتو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی: ((دلم حيران و سرگردان چشمانی ست رويايی ومن تنها برای ديدن زبايی آن چشمان... تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رهاکردم)) همين بود آخرين حرفت ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم نميدانم چرا رفتی؟!نميدانم چرا؟شايد خطا کردم وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی نمدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟ ولی رفتی.... و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد.... دارم می رم
هیچ وقت نشد بهت بگم چقدر دوست دارم
نشد بهت بگم فقط تو را دارم روزا با تو بیدار میشم شبا با تو خواب میرم هیچ وقت نشد بفهمی بی تو دنیا ندارم تو همه دنیای منی امروز وفردای منی هیچ وقت نشد بفهمی بی تو فردا ندارم میگن چشای عاشقا یه دنیا شعر و قصه است اما چرا عزیزم چشام لبریز غصه است میگن گل شقایق نشون داغ عشق من از نگاه داغت شدم باغ شقایق میگن شبا ستاره ها رابط عشق و قلبان اما اخر ستاره ام راه نمیده به چشمام میگن اشکای عاشق پیش خدا عزیزه نمیدونم تا کی باید بریز وقتی شبا تو اسمون رنگ چشاتو می بینم دلم میخواد بهت بگم روز و رویا ندارم میگن چشای گیرا خوب داره از این اسیرا بگو تا کی باید من باشم مثل اسیرا میگن تو این زمونه عشقا همه دروغه عاشق نبوده حتما اونکه اینا رو گفته دلم پی نگاهت ابر پاره پاره اما بگو عزیزم این کارا فایده داره؟ من سر سپرده ام دل سپرده ام من هستی ام را سپرده ام در اولين صبح که خورشيد از من پرسيد : خود را به من می سپاری ؟ اکنون در قلب خورشيدم و خور شيد به من سپرده شده و من خورشيدم گاهی می خوابم گاهی بيدارم گاه لالايی برای کودکان می خوانم و گاهی مادر کبوتران بی آشيانم اما هنوز من همان دل سپرده ام که خود را به خورشيد سپرده است و خورشيد خود را به من می سپرد . I'm sixteen years old. I'm from esfahan and khayam I'm in a first high school in esfahan I'm a basketbalist. I like autumn because my birthday in this season My birthday in 29/9/71 ILIVE IN THE NOT REAL WORLD I have a wish in my life and i wish adead for 100 day I like anigh because it has stars. I don't have a best friend and the all of my friend leave me because ... My favorite color are pink and light blue sky as a very beautiful and I love you sky IT'S me< i'm very alone> در سکوت می روم ساکت گریستن در اتاقی خالی از هجوم رویاهای بی پروا ساکت رفتن در جاده ای خالی از هیاهوی مردمی که نقاب هایشان آرام میگوید :سلام ساکت و بی صدا در انتهای دریاچه ای غرق شدن ساکت اما پر از امیدهای موهوم پر از صداهای گنگ و نا مفهوم...!! دست خودم نیست هر بار که خاطره های خوب را مرور می کنم خاطره های بدم بیشتر شکنجه ام می دهند هیچ کس وسعت تنهاییم را حس نمی کند و هرروز تکراریست!!! هیچ روزی از زندگی ام رنگ تازه ای به خود نمی گیرند و من در حسرت یک نگاه مهربان یک دست نوازشگر یک کلام عمیق یک...!! ----------تمام----------- طبیبان بر سر بالین من آهسته می گفتند که امشب تا سحر این عاشق دل خسته میمیرد ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد چه سنگین می رود از بس آرزو دارد گریه گریه ؟!
تابستان بر دستان پاییز بوسه زد و رفت. گرمی کوچه های بازی در خنکای نسیم گم می شد.
□
در گذر گاه نسيم سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذرگاه باران سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام
در گذر گاه سايه سرودی ديگرگونه آغاز كرده ام ....
□
من برگ را سرودی كردم
سر سبز تر ز بيشه
من موج را سرودی كردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی كردم
پر طبل تر زمرگ
سر سبز تر ز جنگل
من برگ را سرودی كردم
پرتپش تر از دل دريا
من موج را سرودی كردم
پر طبل تر از حيات
من مرگ را
سرودی كردم
.
.
.
.
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست می دارم...؟؟؟![]()


از آن تبار خودشکن ٬
از اين پرنده کشتن و از اين قفس فروختن ٬
چگونه گریه سر کنم ؟
از اين پرنده کشتن و از اين قفس فروختن ٬
چگونه گریه سر کنم ؟ که یار غمگسار نیست
با تو خواهم گفت بر من چه گذشته است رفیق
که دگر فرصت دیدار شما، نیست مرا
نوبت من چو رسید، رخصت یک دم دیگر، چو نبود
مهربانی آمد، دفتر بودن در بین شما را آورد
نام من را خط زد و به من گفت که باید بروم
من به او میگفتم، کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
او به آرامی گفت: فرصتی نیست دگر
و به لبخندی گفت: وقت تمام است، ورق ها بالا
هر چه در کاغذ این عمر نوشتی، تو، بس است
وقت تمام است عزیز، برگه ات را تو بده
منتظر باش که تا خوانده شود، نمره ات را تو بگیر
من به او میگفتم: مادرم را تو ببین، نگران است هنوز
تاب دوری مرا، او ندارد هرگز
خواهرم، نام مرا میگوید، پدرم اشک به چشمش دارد
نیمی از شربت دیروز، درون شیشه ست
شاید آن شربت فردا و یا قرص جدید
معجزاتی بکند، حال من خوب شود
بگذریم از همه اینها ،راستی یادم رفت
کارهایی دارم، ناتمامند هنوز
من گمان میکردم،
نوبت من به چنین سرعت و زودی نرسد
من حلالیت بسیار، که باید طلبم
من گمان میکردم، مثل هر دفعه قبل
باز برمیخیزم، من از این بستر بیماری و تب
راستی یادم رفت، من حسابی دارم، که نپرداخته ام
قهرهایی بوده ست،که مرا فرصت آشتی نشده ست
می توانی بروی؟ چند صباحی دیگر، فرصتی را بدهی؟
او به آرامی میگفت: این دگر ممکن نیست
و اگر هم بشود، وعده بعدی دیدار تو باز
بار تو سنگینتر و حسابی بسیار،که نپرداخته ای
دم در منتظرم، زودتر راه بیفت
روح مهمان تنم، چمدانش برداشت
گونه کالبدم را بوسید
پیکر سردم، بر جای گذاشت
رفت تا روز حساب، نمره اش را بدهند
چشم من خیره به دیوار، بماند
دست من از لبه تخت، به پایین افتاد
قلبم آرام گرفت، نفسی رفت و دگر باز نیامد هرگز
دکتری هم آمد، با چراغی که به چشمم انداخت
گوشی سرد که بر سینه فشرد و سکوتی که شنید
خبر رفتن من را، به عزیزانم داد
وه چه غوغایی شد، یک نفر جیغ کشید
خواهرم پنجره را بست، که سردم نشود
یک نفر گفت: خبر باید داد که فلانی هم رفت
مادرم گوشه تخت زانو زد، سر من را به بغل سخت فشرد
چشم هایم را بست،گفت ای طفلک مادر اکنون، میتوانی که بخوابی آرام
یاد آن بچگی ام افتادم،که مرا میخواباند
باز خواباند مرا،گر چه بی لالایی
پدرم دست مرا سخت فشرد، وخداحافظی تلخی کرد
خواهرم اشک به چشم، ساک من را بست
رادیویی کوچک، و لباسی که خودش هدیه نمود
شیشه قرص و دوا، و به تردیدی، انگشتری ام را نستاند
جانمازم بوسید، گوشه ساک نهاد
و برادر آمد، کاش یک ساعت قبل آمده بود
قبل از آنکه مادر، چشمهایم را بست
او صدایم میکرد، که چرا خوابیده ام، اندکی برخیزم،
تا که جبران کند او
اشک بر روی پتو میبارید
گل مهری دیگر، به چنین بارش ابر،
فرصت رویش بر سینه ندارد، افسوس
یک نفر آمد او را برداشت و به او گفت تحمل باید
راستی هم که برادر خوب است
من که مدتها بود گرمی دست برادر را،
احساس نمی کردم هیچ
باورم شد که مرا میخواند و دلش سخت مرا می خواند
یک نفر تسلیتی داد و، مرا برد که برد
صبح فردا همگی جمع شدند، با لباسانی سیاه و نگاهانی
سرخ پیکرم را بردند و سپردند به خاک
خاک این موهبت خالق پاک
چه رفیقان عزیزی که بدین راه دراز
بر شکوه سفر آخرتم، افزودند
اشک در چشم، کبابی خوردند
قبل نوشیدن چای، همه از خوبی من میگفتند
ذکر اوصاف مرا، که خودم هیچ نمی دانستم
نگران بودم من، که برادر به غذا میل نداشت
دست بر سینه دم در استاد و غذا هیچ نخورد
راستی هم که برادر خوب است
گر چه دیر است، ولی فهمیدم
که عزیز است برادر، اگر از دست برود
و سفرباید کرد، تا بدانی که تو را میخواهند
دست تان درد نکند، ختم خوبی که به جا آوردید
اجرتان پیش خدا
عکس اعلامیه هم عالی بود، کجی روبان هم، ایده نابی بود
متن خوبی که حکایت می کرد
که من خوب عزیز
ناگهانی رفتم و چه ناکام و نجیب
دعوت از اهل دلان، که بیایند بدان مجلس سوگ
روح من شاد کنند و تسلی دل اهل حرم
ذکر چند نام در آن برگه پر سوز و گداز
که بدانند همه، ما چه فامیل عظیمی داریم
رخصتی داد حبیب، که بیایم آنجا
آمدم مجلس ترحیم خودم، همه را میدیدم
همه آنهایی، که در ایام حیات، من نمی دیدمشان
همه آنهایی که نمی دانستم،
عشق من در دلشان ناپیداست
واعظ ا ز من می گفت، حس کمیابی بود
از نجابت هایم، از همه خوبیهام
و به خانم ها گفت: اندکی آهسته
تا که مجلس بشود سنگین تر
سینه اش صاف نمود و به آواز بخواند:
" مرغ باغ ملکوتم نی ام از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم"
راستی این همه اقوام و رفیق
من خجل از همه شان
من که یک عمر گمان میکردم تنهایم و نمی دانستم
من به اندازه یک مجلس ختم، دوستانی دارم
همه شان آمده اند، چه عزادار و غمین
من نشستم به کنار همه شان
وه چه حالی بودم، همه از خوبی من میگفتند
حسرت رفتن ناهنگامم، خاطراتی از من،
که پس از رفتن من ساخته اند
از رفاقت هایم، از صمیمیت دوران حیات
روح منم غلغلکش می آمد
گر چه این مرگ مرا برد ولی، گوییا مرگ مرا،
یاد این جمله رفیقان آورد
یک نفر گفت چه انسان شریفی بودم
دیگری گفت فلک گلچین است، خواست شعری خواند،
که نیامد یادش
حسرت و چای به یک لحظه، فرو برد رفیق
دو نفر هم گفتند: این اواخر دیدند، که هوای دل من، جور
دیگر بودست
اندکی عرفانی و کمی روحانی
و بشارت دادم که سفر نزدیک است
شانس آوردم من، مجلس ختم من است
روح را خاصیت خنده، نبود
یک نفر هم میگفت: من و او، وه چه صمیمی بودیم
هفته قبل به او، راز دلم را گفتم
و عجیب است مرا، او سه سال است که با من قهر است
یک نفر ظرف گلابی آورد، و کتاب قرآن
که بخوانند کتاب و ثوابش برسانند به من
گر چه برداشت رفیق، لای آن باز نکرد
و ثوابی که نیامد بر ما
یک نفر فاتحه ای خواند مرا، و به من فوتش کرد
اندکی سردم شد
آن که صد بار به پشت سر من، غیبت کرد
آمد آن گوشه نشست، من کنارش رفتم
اشک در چشم، عزادار و غمین
چه غریب است مرا، آن هر روز پیامش دادم
تا بیاید، که طلب بستانم
و جوابی نفرستاد و نیامد هرگز
آمد آنجا دم در، با لباس مشکی، خیره بر قالی ماند
گر چه خرما برداشت، هیچ ذکری نفرستاد ولی
و گمان کردم من، من از او خرده ثوابی، نتوانم که ستاند
آن ملک آمد باز، آن عزیزی که به او گفتم من،
فرصتی میخواهم
خبر آورد مرا، میشود برگردی
مدتی باشی، در جمع عزیزان خودت
نوبت بعد تو را خواهم برد
روح من رفت کنار منبر، و به آرامی به واعظ فهماند
اگر این جمع مرا میخواهند
فرصتی هست مرا، میشود برگردم
من نمیدانستم این همه قلب مرا میخواهند
باعث این همه غم خواهم شد
روح من طاقت این گریه، ندارد هرگز
زنده خواهم شد باز
واعظ آهسته بگفت، معذرت می خواهم
خبری تازه رسیده ست مرا
گوییا شادروان مرحوم، زنده هستند هنوز
خواهرم جیغ کشید و غش کرد
و برادر به شتاب، مضطرب، رفت که رفت
یک نفر گفت، که تکلیف مرا روشن کن
اگر او زنده هنوز است، که باید برویم
اگر او مرد، خبر فرمایید، تا که خدمت برسیم
مجلس ختم عزیزی دیگر، منعقد گردیده
رسم دیرین این است، ما بدانجا برویم، سوگواری بکنیم
عهد ما نیست، به دیدار کسی، کو زنده ست، دل او شاد کنیم
کار ما شادی مرحومان است
نام تکلیف الهی به لبم بود، چه بود؟
آه یادم آمد
صله مرحومان!!!
واعظ آمد پایین، مجلس از دوست تهی گشت، عجیب
صحبت زنده شدن چون گردید، ذکر خوبی هایم،
همه بر لب خشکید
ملک از من پرسید، پاسخت چیست بگو؟
تو کنون می آیی؟ یا بدین جمع رفیقان خودت، می مانی؟
چه سوال سختی، بودن و رفتن من در گرو پاسخ آن
زنده باشم بی دوست، مرده باشم با دوست
زنده باشم تنها، مرده در جمع رفیقان عزیز
ناله ای زد روحم
و از آن خیل عزادار و سیه پوش و عزیزم، پرسید:
چرا رنگ لباس ذکر خوبی ها، سیه باید؟
چرا ما در عزای یکدگر، از عشق می گوییم؟
به جای آنکه در سوگم، مرا دریابی از گریه
کنون هستم، مرا دریاب با یک قطره لبخند
چه رسم ناخوشایندی ست، در سوگ عزیزان یادشان کردن
و بعد از مرگ یکدیگر، به نیکی ذکر هم گفتن
اگر جمع میان زندگی با دوست ممکن نیست،
تو را می خواهمت، ای دوست
جوابم بشنو ای دنیا
نمی خواهم تو را بی دوست
خوشا بودن کنار دوست، خوشا مردن کنار دوست»



ماه میآد تو خواب
منو میبره
کوچه به کوچه
باغ انگوری
باغ آلوچه،
دره به دره
صحرا به صحرا،
اون جا که شبا
پشت بيشهها
يه پری میآد
ترسون و لرزون
پاشو میذاره
تو آب چشمه
شونهمیکنه
موی پريشون...
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
ته اون دره
اونجا که شبا
يکه و تنها
تکدرخت بيد
شاد و پراميد
میکنه به ناز
دسشو دراز
که يه ستاره
بچکه مث
يه چيکه بارون
به جای ميوهش
سر يه شاخهش
بشه آويزون...
يه شب مهتاب
ماه میآد تو خواب
منو میبره
از توی زندون
مث شبپره
با خودش بيرون،
میبره اونجا
که شب سيا
تا دم سحر
شهيدای شهر
با فانوس خون
جارو میکشن
تو خيابونا
سر ميدونا:
عمو يادگار!
مرد کينهدار!
مستی يا هشيار
خوابی يا بيدار؟
*
مست ايم و هشيار،
شهيدای شهر!
خواب ايم و بيدار،
شهيدای شهر!
ماه میآد بيرون،
از سر اون کوه
بالای دره
روی اين ميدون
رد میشه خندون...
يه شب ماه میآد
يه شب ماه میآد

نفرین
آنکه اشک بر چشمانش نمی نشیند
باران را نیز نمی تواند دوست داشته باشد
آنکه دلتنگ تو نمی شود :
چطور می تواند خدا را دوست داشته باشد؟
آنکه از باد می گریزد:
نانش را به تنهایی در پستوی خانه شان می خورد
آنکه نام گلها را نمی داند : هرگز منتظر آمدن تو نخواهد بود…!!


چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند… تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود…
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…
نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…
باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند…
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد.

رو سنگ قبرم ننویس
اسمم چی بود یا کی بودم
قاصدکا خبر ندن
عاشق تو یکی بودم
به پونه ها بگو واسم
گریه و زاری نکنن
ماهی های تو تنگ فقط
دریا رو نقاشی کنن
رنگ مشکی "غمو"
رو تن ابرا نبینم
چیه همش می بارین
الهی که من بمیرم
آخه مگه کجا می رم
همین ورا به یه سفر
خورشید خانم خوب می دونه
قبلا بهش خبر دادم
دسته گل رو قبرمو
به گلدونش پس بدید
به خاطر منم شده
به زندگیش نفس بدید
می خوام که کوله بارمو
رو شونه ی عشق بذارم
دارم می رم ولی بدون
به جون تو دوست دارم


با چشای نافذش , سعی می کرد جواب سئوالشو از توی چشمام بخونه
ولی خودمم می دونستم که توی چشمای خشک من , جوابی برای سئوال اون , نیست
در حالیکه داشتم توی ذهنم دنبال آخرین قطره اشک های ریخته شدم می گشتم , گفتم :
- چطور ؟ مگه چیز مهمیه ؟
لبخند زد ,
-
یادم نمیومد ,
اصلا چیزی یادم نمیومد
توی مرور خاطراتم , بغض های بسته زیاد بود ولی بغض شکسته , نه , نبود
با تردید گفتم :
- نمی دونم , شاید بیست سال پیش , شایدم بیشتر ... راستش اصلا یادم نیست .
سرشو انداخت پایین و دستی به صورتش کشید
اینبار که نیگام کرد توی چشاش پر بود از , سرزنش
- عجب ....
سرشو تکون داد و از کنارم گذشت
برگشتم , داشت می رفت
- چرا این سئوالو کردی ؟ اصلا تو کی هستی ؟
رفت ,
همونطور که بی هوا جلوی روم سبز شده بود و بی مقدمه سئوالشو پرسیده بود ,
بی هوا و بی مقدمه هم رفت ,
برام عجیب بود , کی می تونست باشه ؟
گریه کردن و گریه نکردن من , چه ربطی داشت به اون ؟
....
شبا همیشه بد خوابم میبره
امشب از هر شب بدتر
سئوال پیرمرد با همون لحن خشک و سرزنشگرش , مدام توی خیالم میپیچه و بی خوابم می کنه
- چند وقته گریه نکردی ؟
توی رختخواب غلت می زنم
بی خوابی مثل خوره روی تنم مور مور می کنه
بالشتو روی سرم فشار میدم
سعی می کنم به روزای بچه گیم فکر کنم
روزایی که حتما یه موقع هاییش گریه کردم
همه بچه ها گریه می کنن ,
حتما منم توی اون روزا گریه کردم ,
به ذهنم و به بالشت روی سرم فشار میارم
روزی که مادربزرگ مرد , نه , گریه نکردم
اون روز توی صندوقخونه قایم شده بودم و انگشت شصتمو می مکیدم
حتما دلم می خواسته گریه کنم ... ولی گریه نکردم
روزی که ...
....
خوابم برد
خواب دیدم
توی خواب , دور تا دورمو آدما گرفته بودن
صدای ضجه و گریه شون مثل سیلی میخورد توی گوشام
من , وسط ایستاده بودم و گوشامو محکم گرفته بودم
یه چیزی توی گلوم می سوخت
یه چیزی , شبیه یه تیکه سرب
بارون میومد
ولی من ,
اصلا خیس نشده بودم .
...
صبح شده بود
خسته و خواب آلوده توی آینه به چشمای ماتم نگاه کردم
خشک خشک بود
مثل یه زمین بایر
ترس سردی , سرتاسر تنمو گرفت
نکنه من ,
نکنه من هیچوقت نتونم گریه کنم
شاید من مریضم ...
- دلم می خواد گریه کنم .
یکی دیگه هم اینو توی آینه روبروم گفت
توی لحن صدام , ضعف , بیشتر از خواستن , مشهود بود
....
از این ور اتاق , به اون ور اتاق
- من باید گریه کنم , خدای من ... باید گریه کنم
یه چیزی شبیه وسواس , توی وجودم رخنه کرده بود
یه صدایی مدام توی گوشم می گفت :
- تو هیچوقت نمی تونی گریه کنی .
احساس می کردم بغض بسته گنده ای سد راه گلوم شده و داره خفم می کنه
به اشک هایی که هزاران بار باید از چشمام ریخته می شدن وحالا حتما خشک شده بودن فکر می کردم
دلیل برای گریه کردن کم نداشتم
تنهایی و چاردیواری سرد دورتادورم ,
سکوت وحشتناک و تاریک نیمه شبهام وقتی که هراسان از خواب می پریدم ,
از دست دادن همه اونایی که دوستشون داشتم
و نداشتن کسی که دوستش داشته باشم ,
اینا , هر کدومش , دلیل گنده ای برای گریه کردن من بوده , ولی من ...
سرمو میون دستام فشار دادم
صدای فریادمو شنیدم :
- من باید گریه کنم لعنتی ....
....
روزها می گذشت
و من در حسرت شکفتن یک قطره اشک بر گوشه چشمم ,
مدام خاطرات تلخ خودمو مرور می کردم
شاید به نظر هر کسی مسخره میومد
ولی من , در حسرت اشک ریختن ,
می سوختم
بغض سختی , راه گلومو بسته بود
نه فیلم های غمناک و پرسوز و گداز
و نه رفتن به قبرستان ها و قاطی آدم های داغدار شدن
و نه سر کوبوندن به دیوار ,
هیچکدوم دوای درد گریه نکردن من , نشده بود
داشت کم کم باورم می شد که
من
هیچوقت , نمی تونم گریه کنم
باورش برام سخت بود و عذاب آور
اصلا , مگه میشه آدم نتونه گریه کنه ؟
چقدر بهش نیاز داشتم و چقدر برام ناممکن و دست نیافتنی شده بود
توی کتابا , وقتی دنبال راه حلی برای درمون دردم بودم
خوندم آدم اگه مدت زیادی گریه نکنه , دلش سخت و سنگ میشه
رافت و رحم و شفقت , از دلش بیرون میره
بی رحم و سنگدل میشه و ...
از خوندن این جمله ها دلم میریخت و وحشت برم میداشت
نکنه منم همینطوری شده بودم
نکنه ...
....
کورسوهای امیدم , خاموش شده بود
شبها تا صبح , پیشونیمو با ضرباهنگی یکنواخت , به دیوار می کوبیدم
دردش , درد داشت ولی اشک , نداشت
حالا دیگه بار غم هاو غصه هام بغض بسته مو اونقدر بزرگ کرده بود که دیگه نفس کشیدن هم برام سخت شده بود
توی کتابا خونده بودم لحظه های قبل از شکستن بغض , لحظه های سخت و دردناکیه
آدم دنبال یه جایی میگرده که بغضشو بشکنه و بارون اشکشو ببارونه
آدما دوست دارن توی تنهایی گریه کنن ,
خونده بودم , گریه کردن و اشک ریختن آدمو خیلی سبک میکنه ,
خزون آدمو بهاری میکنه
دلشو پاک میکنه و گرد و غبار روحشو شستشو میده
اینارو میدونستم و دلم بیشتر میسوخت
حس میکردم کثیفم
حس می کردم سنگینم
حالا دیگه مردن , برام بهتر بود از زندگی بدون گریه کردن
شاید اغراق آمیز بود ولی
تا کسی به دردش گرفتار نشه , نمی تونه بفهمه
و من , عمیقا به این درد گرفتار شده بودم .
..
نزدیکای غروب بود و آسمون ابری
چترو برداشتم و از خونه زدم بیرون
تکیده شده بودم و رنجور
مثل سرطانیهایی که از موعد مرگشون باخبر بودن
بی هدف توی خیابون پرسه می زدم که دونه های درشت بارون , صورتمو نوازش کرد
چترو باز کردم
به آسمون حسودیم میشد
اینهمه اشک , اینهمه بغض , چقدر راحت شکسته میشد و من
چقدر حقیرانه به زیر قطره های بارون , شکسته میشدم
بوی خوب خاک خیس خورده , بینیمو نوازش می کرد
دلم ضعف می رفت واسه هق هق زدن
یهو , تصویر خوابی که چند ماه پیش دیده بودم , جلوی چشمام زنده شد
همون خوابی که آدما , دوروبرم گریه می کردن
همون خوابی که بارون و میومد و من اصلا خیس نشده بودم
یه حس عجیبی سراسر وجودمو فرا گرفت
به چتر سیاه روی سرم نگاه کردم
بارون میومد و من , اصلا خیس نشده بودم
در یک لحظه چترو بستم
قطره های درشت و سرد بارون به نفس نفسم آورد
خیس شدم
و این خیس شدن , چقدر برام لذت بخش بود
احساس میکردم دارم تازه میشم
رو به آسمون , چشمامو باز کردم
دونه های بارون , نمی ذاشت چشامو خوب باز نگه دارم
داد زدم :
- خداااا , خدااااای من , دلمو شکستی ... ها ؟
تو که تنهاییمو می خوای ... چرا اشک ریختنمو نخواستی ... هاااا ؟
آهای خدا ... چرا اینطوری حقیرم میکنی ؟ .... چرا آتیشم میزنی ؟
مگه من بنده تو نیستم ؟ هااااااااا ؟ جواب منو بده خب ....
نکنه فراموشم کردی .... ؟ منو ببین ... میبینی ؟ میبینی ؟
من فقط ازت خواستم بذاری توی تنهایی هام سرمو بذارم روی زانوم و گریه کنم ... می فهمی ... می خوام گریه کنم ...
چرا نمی خوای ؟ .... چرااااااا ؟
به خدا منم آدمم ... به خدا منم بنده تم ... به خدا منم دل دارم ...
گرمای ملایمی , رو گونه هامو پر کرده بود
صدای فریادم , با هق هقی که شنیدش برام عجیب بود , درآمیخته بود
قطره های بارون سرد بود و گونه های من , گرم
زانو زدم
باورش برام مشکل بود ,
هق هقم بند نمیومد و قطره های اشک , مثل رگبار بارون , از صورتم می چکید
- خدای من ... خدای من ....
بغضم , در لابه لای گفتگوم با خدا , ترکیده بود
بلند شدم
همه باید گریه کردن منو می دیدن
همه باید شکستن این طلسم لعنتی رو می دیدن
نمی دونم گریه می کردم , می خندیدم یا ...
دور و برمو نگاه کردم
زیر یک درخت سپیدار , یک دختر با چتر قرمزش ایستاده بود و از دور نگاهم می کرد
فقط همون یک نفر شاهد من بود برای اشک ریختنم
مثل دیوونه ها دویدم طرفش
- من دارم گریه می کنم ... مگه نه .. ببین ...
هراسون و با تعجب نگاهم می کرد
دستشو گرفتم و گذاشتم روی گونه ام
- آره ؟ گریه می کنم مگه نه ؟
سرشو تکون داد
چشای اونم پر از اشک شده بود
گفتم :
- تو نمی خوای گریه کنی ؟ ها ؟ نمی خوای ؟
یهو بغضش شکست
چترشو انداخت
دستاشو گرفت جلوی صورتش
صدای گریه ما , لابه لای صدای بارون گم شد
اما خاطره اولین گریه مون , هیچوقت , لابه لای روزهای زندگیمون گم نشد
....
| Design By : Night Melody |



