تبليغاتX

๑۩۞۩๑به وب خودت خوش اومدی! خوشحال میشم یادگاری خودتو *تو*دفتر قلبم بنویسی๑۩۞۩๑

تو را من چشم در راهم برگرد


تو را من چشم در راهم برگرد





درد و دل


آثار بجا يك عاشق


نويسنده


دوستان


دوستان عاشق


موضوعات :


RSS


آمار وبلاگ :

امار وب سايت 93457


طراح قالب:


لوگوي دوستان


كد جاوا :

کاش می

کاش می دونستی چه رنجی می کشم

شب و روز اون کابوس لعنتی رهام نمی کنه

آخه چرا خدا؟؟؟

اون دختر گله اون طناب دار کیه

کیه که ازم کمک می خوادو هرچی به طرفش می رم بهش نمی رسم

تا کمکش کنم

اون بچه از من کمک می خواد ولی افسوس که دستم بهش نمی رسه

افسوس افسوس افسوس

تو نمی دونی من چه عذابی می کشم و هیچ وقت نمی فهمی چون غم من فراتره

....!!!

کاش


نويسنده: مژده .ش مورخ: دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387 در ساعت: 12:6
|+|

در زیر باران

در زیر باران نشسته بودم… چشمم را به آسمان دوخته بودم…

چشمم را به ابرهای سرگردان دوخته بودم
…انتظار می کشیدم…انتظار قطره ای
عاشق از باران که از آسمان بیاید و بر چشمانم بنشیند
… تا شاید چشمانم عاشق آن
قطره شود
…
باران می بارید آسمان می نالید، ابرها بی قرار بودند
…صدای رعد ابرها سکوت آسمان را در هم شکسته بود… خیس خیس شده بودم ، مثل پرنده ای در زیر باران…!
دوست داشتم پرواز کنم در اوج آسمانها تا شاید خودم قطره عاشق را میان این همه قطره پیدا کنم
… می دانستم قطره هایی که از آسمان می ریزد اشکهای آسمان است… اشکهایی که هر قطره از آن خاطره ای بیش نبود…
در رویاهایم پروازکردم ، در اوج آسمانها، در میان ابرها، در میان قطره ها! چطور می شود از میان این همه قطره باران ، قطره عاشق را پیدا کرد؟! قطره هایی که هر وقت به زمین میریخت یا به دریا می رفت!، یا به رودخانه! ، یا به صحرا می رفت و به زمین فرو می رفت و یا بر روی گل می نشست!
… من به دنبال قطره ای بودم که بر روی چشمانم بنشیند…

نه قطره ای که عاشق دریا یا گل شود
…و یا اینکه ناپدید شود!… من قطره عاشق را
می خواستم که یک رنگ باشد!
… همان رنگ باران عشق من…!
نگاهم به باران بود ، در دلم چه غوغایی بود!
… انتظار به سر رسید ، قطره عاشق به چشمانم نرسید!…
باران کم کم داشت رد خود را گم می کرد
…و آسمان داشت آرام میگرفت! دلم نمی خواست آسمان آرام بگیرد اما…! من نا امید نشدم و باز هم منتظر ماندم… آنقدر انتظار کشیدم تا…قطره آخرباران را از آن بالاها می دیدم… قطره ای که آرزو داشتم به
چشمانم بنشیند
… آرزو داشتم بیاید و با چشمانم دوست شود… قطره باران داشت به سوی چشمانم می آمد… نگاهم همچنان به آن قطره بود…طوفان سعی داشت
قطره را از چشمانم جدا کند و نگذارد به چشمانم بنشیند
…
اما آن قطره عشق با طوفان جنگید ، از طوفان گذشت و به چشمانم نشست
…چه لحظه قشنگی…در همان لحظه که قطره باران عشقم داشت به زمین می ریخت چشمان من هم شروع به اشک ریختن کرد… اشکهایم با آن قطره یکی شده بود…احساس کردم قطره عاشق در قلبم نشسته…به قطره وابسته شدم… آن قطره پاک پاک بود چون از آسمان آمده بود…همان قطره ای که باران عشقم به من هدیه داد.

کاش عشق تو هم این گونه باشد


نويسنده: مژده .ش مورخ: یکشنبه بیستم مرداد 1387 در ساعت: 19:27
|+|

شبی از پشت يک تنهايی نمناک و بارانی تو را بالهجه ی گلهای نيلوفر صدا کردم

تمام شب برای باطراوت ماندن باغ قشنگ آرزوهايت دعا کردم

پس از يک جست و جوی نقره ای در کوچه های آبی احساس

تورا از بين گلهايی که در تنهاييم روييد با حسرت جدا کردم

وتو در پاسخ آبی ترين موج تمنای دلم گفتی:

((دلم حيران و سرگردان چشمانی ست رويايی

ومن تنها برای ديدن زبايی آن چشمان...

تو را در دشتی از تنهايی و حسرت رهاکردم))

همين بود آخرين حرفت

ومن بعد از عبور تلخ و غمگينت

حريم چشمهايم را به روی اشکی از جنس غروب ساکت و نارنجی خورشيد وا کردم

نميدانم چرا رفتی؟!نميدانم چرا؟شايد خطا کردم

وتو بی آنکه فکر غربت چشمان من باشی

نمدانم کجا؟ تا کی؟ برای چه؟

ولی رفتی....

و بعد از رفتنت باران چه معصومانه ميباريد....

 


نويسنده: مژده .ش مورخ: سه شنبه هشتم مرداد 1387 در ساعت: 0:39
|+|

دارم می رم................

دارم می رم

رو سنگ قبرم ننویس

اسمم چی بود یا کی بودم

قاصدکا خبر ندن

عاشق تو یکی بودم

به پونه ها بگو واسم

گریه و زاری نکنن

ماهی های تو تنگ فقط

دریا رو نقاشی کنن

رنگ مشکی  "غمو"

رو تن ابرا نبینم

چیه همش می بارین

الهی که من بمیرم

آخه مگه کجا می رم

همین ورا به یه سفر

خورشید خانم خوب می دونه

قبلا بهش خبر دادم

دسته گل رو قبرمو

به گلدونش پس بدید

به خاطر منم شده

به زندگیش نفس بدید

می خوام که کوله بارمو

رو شونه ی عشق بذارم

دارم می رم ولی بدون

به جون تو دوست دارم


نويسنده: مژده .ش مورخ: سه شنبه هشتم مرداد 1387 در ساعت: 0:34
|+|

تنها واژه ای که می پرستمش دوستت دارم

هیچ وقت نشد بهت بگم چقدر دوست دارم

نشد بهت بگم فقط تو را دارم

روزا با تو بیدار میشم شبا با تو خواب میرم

هیچ وقت نشد بفهمی بی تو دنیا ندارم

تو همه دنیای منی امروز وفردای منی

هیچ وقت نشد بفهمی بی تو فردا ندارم

میگن چشای عاشقا یه دنیا شعر و قصه است

اما چرا عزیزم چشام لبریز غصه است

میگن گل شقایق نشون داغ عشق

من از نگاه داغت شدم باغ شقایق

میگن شبا ستاره ها رابط عشق و قلبان

اما اخر ستاره ام راه نمیده به چشمام

میگن اشکای عاشق پیش خدا عزیزه

نمیدونم تا کی باید بریز

وقتی شبا تو اسمون رنگ چشاتو می بینم

دلم میخواد بهت بگم روز و رویا ندارم

میگن چشای گیرا خوب داره از این اسیرا

بگو تا کی باید من باشم مثل اسیرا

میگن تو این زمونه عشقا همه دروغه

عاشق نبوده حتما اونکه اینا رو گفته

دلم پی نگاهت ابر پاره پاره

اما بگو عزیزم این کارا فایده داره؟


نويسنده: مژده .ش مورخ: چهارشنبه دوم مرداد 1387 در ساعت: 13:7
|+|

من سر سپرده ام

   دل سپرده ام

   من هستی ام را سپرده ام

    در اولين صبح

    که خورشيد از من پرسيد :

    خود را به من می سپاری ؟

      اکنون

     در قلب خورشيدم

      و خور شيد به من سپرده شده

      و من خورشيدم

      گاهی می خوابم

      گاهی بيدارم

      گاه لالايی برای کودکان

      می خوانم 

      و گاهی مادر کبوتران 

     بی آشيانم 

     اما هنوز

     من همان دل سپرده ام

     که خود را به خورشيد سپرده است

     و خورشيد خود را به 

      من می سپرد .  


نويسنده: مژده .ش مورخ: دوشنبه سی و یکم تیر 1387 در ساعت: 0:3
|+|

این من هستم...!!!
I'm mozhde.sh

I'm sixteen years old.

I'm from esfahan and khayam

I'm in a first high school in esfahan

I'm a basketbalist.

I like autumn because my birthday in this season

 My birthday in 29/9/71

ILIVE IN THE NOT REAL WORLD

I have a wish in my life and i wish adead for 100 day

I like anigh because it has stars. I don't have a best friend and the all of my friend  leave me

because ...

My favorite color are pink and light blue

sky as a very beautiful

and

I love you sky

                                                                                        IT'S me< i'm very alone>

 


نويسنده: مژده .ش مورخ: شنبه بیست و نهم تیر 1387 در ساعت: 13:8
|+|

شاخه ای می شکند کس نداند و نپرسید که چرا شاخه شکست

                                     در سکوت می روم

ساکت گریستن در اتاقی خالی از هجوم رویاهای بی پروا

ساکت رفتن در جاده ای خالی از هیاهوی مردمی که نقاب هایشان آرام میگوید :سلام

ساکت و بی صدا در انتهای دریاچه ای غرق شدن

ساکت اما پر از امیدهای موهوم

پر از صداهای گنگ و نا مفهوم...!!

دست خودم نیست هر بار که خاطره های خوب را مرور می کنم خاطره های

بدم بیشتر شکنجه ام می دهند هیچ کس وسعت تنهاییم را حس نمی کند

و هرروز تکراریست!!!

هیچ روزی از زندگی ام رنگ تازه ای به خود نمی گیرند

و من در حسرت یک نگاه مهربان یک دست نوازشگر یک کلام عمیق

یک...!!

           ----------تمام-----------

طبیبان بر سر بالین من آهسته می گفتند که امشب تا سحر

این عاشق دل خسته میمیرد

ز هر جا بگذرد تابوت من غوغا به پا خیزد چه سنگین می رود

از بس آرزو دارد


نويسنده: مژده .ش مورخ: جمعه بیست و هشتم تیر 1387 در ساعت: 0:15
|+|

گریه

 

گریه ؟!
با چشای نافذش , سعی می کرد جواب سئوالشو از توی چشمام بخونه

ولی خودمم می دونستم که توی چشمای خشک من , جوابی برای سئوال اون , نیست

در حالیکه داشتم توی ذهنم دنبال آخرین قطره اشک های ریخته شدم می گشتم , گفتم
:
-
چطور ؟ مگه چیز مهمیه ؟

لبخند زد ,
-
آره , مهمه ...
یادم نمیومد
,
اصلا چیزی یادم نمیومد

توی مرور خاطراتم , بغض های بسته زیاد بود ولی بغض شکسته , نه , نبود

با تردید گفتم :
-
نمی دونم , شاید بیست سال پیش , شایدم بیشتر ... راستش اصلا یادم نیست
.
سرشو انداخت پایین و دستی به صورتش کشید

اینبار که نیگام کرد توی چشاش پر بود از , سرزنش
-
عجب ....
سرشو تکون داد و از کنارم گذشت
برگشتم , داشت می رفت

-
چرا این سئوالو کردی ؟ اصلا تو کی هستی ؟

رفت
,
همونطور که بی هوا جلوی روم سبز شده بود و بی مقدمه سئوالشو پرسیده بود
,
بی هوا و بی مقدمه هم رفت
,
برام عجیب بود , کی می تونست باشه ؟

گریه کردن و گریه نکردن من , چه ربطی داشت به اون ؟
....
شبا همیشه بد  خوابم میبره
امشب از هر شب بدتر
سئوال پیرمرد با همون لحن خشک و سرزنشگرش , مدام توی خیالم میپیچه و بی خوابم می کنه

-
چند وقته گریه نکردی ؟
توی رختخواب غلت می زنم
بی خوابی مثل خوره روی تنم مور مور می کنه
بالشتو روی سرم فشار میدم
سعی می کنم به روزای بچه گیم فکر کنم

روزایی که حتما یه موقع هاییش گریه کردم
همه بچه ها گریه می کنن ,
حتما منم توی اون روزا گریه کردم
,
به ذهنم و به بالشت روی سرم فشار میارم

روزی که مادربزرگ مرد , نه , گریه نکردم
اون روز توی صندوقخونه قایم شده بودم و انگشت شصتمو می مکیدم

حتما دلم می خواسته گریه کنم ... ولی گریه نکردم
روزی که ...
....
خوابم برد

خواب دیدم
توی خواب , دور تا دورمو آدما گرفته بودن
صدای ضجه و گریه شون مثل سیلی میخورد توی گوشام

من , وسط ایستاده بودم و گوشامو محکم گرفته بودم
یه چیزی توی گلوم می سوخت
یه چیزی , شبیه یه تیکه سرب

بارون میومد

ولی من ,
اصلا خیس نشده بودم
.
...
صبح شده بود

خسته و خواب آلوده توی آینه به چشمای ماتم نگاه کردم
خشک خشک بود
مثل یه زمین بایر
ترس سردی , سرتاسر تنمو گرفت
نکنه من ,
نکنه من هیچوقت نتونم گریه کنم

شاید من مریضم ...
-
دلم می خواد گریه کنم .

یکی دیگه هم اینو توی آینه روبروم گفت
توی لحن صدام , ضعف , بیشتر از خواستن , مشهود بود

....
از این ور اتاق , به اون ور اتاق

-
من باید گریه کنم , خدای من ... باید گریه کنم
یه چیزی شبیه وسواس , توی وجودم رخنه کرده بود
یه صدایی مدام توی گوشم می گفت :
-
تو هیچوقت نمی تونی گریه کنی .
احساس می کردم بغض بسته گنده ای سد راه گلوم شده و داره خفم می کنه
به اشک هایی که هزاران بار باید از چشمام ریخته می شدن وحالا حتما خشک شده بودن فکر می کردم
دلیل برای گریه کردن کم نداشتم
تنهایی و چاردیواری سرد دورتادورم ,
سکوت وحشتناک و تاریک نیمه شبهام وقتی که هراسان از خواب می پریدم
,
از دست دادن همه اونایی که دوستشون داشتم

و نداشتن کسی که دوستش داشته باشم ,
اینا , هر کدومش , دلیل گنده ای برای گریه کردن من بوده , ولی من
...
سرمو میون دستام فشار دادم

صدای فریادمو شنیدم :
-
من باید گریه کنم لعنتی ....

....
روزها می گذشت
و من در حسرت شکفتن یک قطره اشک بر گوشه چشمم ,
مدام خاطرات تلخ خودمو مرور می کردم

شاید به نظر هر کسی مسخره میومد

ولی من , در حسرت اشک ریختن ,
می سوختم

بغض سختی , راه گلومو بسته بود

نه فیلم های غمناک و پرسوز و گداز

و نه رفتن به قبرستان ها و قاطی آدم های داغدار شدن
و نه سر کوبوندن به دیوار
,
هیچکدوم دوای درد گریه نکردن من , نشده بود

داشت کم کم باورم می شد که
من

هیچوقت , نمی تونم گریه کنم

باورش برام سخت بود و عذاب آور
اصلا , مگه میشه آدم نتونه گریه کنه ؟

چقدر بهش نیاز داشتم و چقدر برام ناممکن و دست نیافتنی شده بود
توی کتابا , وقتی دنبال راه حلی برای درمون دردم بودم
خوندم آدم اگه مدت زیادی گریه نکنه , دلش سخت و سنگ میشه
رافت و رحم و شفقت , از دلش بیرون میره

بی رحم و سنگدل میشه و
...
از خوندن این جمله ها دلم میریخت و وحشت برم میداشت

نکنه منم همینطوری شده بودم

نکنه
...
....
کورسوهای امیدم , خاموش شده بود

شبها تا صبح , پیشونیمو با ضرباهنگی یکنواخت , به دیوار می کوبیدم
دردش , درد داشت ولی اشک , نداشت
حالا دیگه بار غم هاو غصه هام بغض بسته مو اونقدر بزرگ کرده بود که دیگه نفس کشیدن هم برام سخت شده بود
توی کتابا خونده بودم لحظه های قبل از شکستن بغض , لحظه های سخت و دردناکیه
آدم دنبال یه جایی میگرده که بغضشو بشکنه و بارون اشکشو ببارونه
آدما دوست دارن توی تنهایی گریه کنن ,
خونده بودم , گریه کردن و اشک ریختن آدمو خیلی سبک میکنه
,
خزون آدمو بهاری میکنه

دلشو پاک میکنه و گرد و غبار روحشو شستشو میده
اینارو میدونستم و دلم بیشتر میسوخت

حس میکردم کثیفم

حس می کردم سنگینم
حالا دیگه مردن , برام بهتر بود از زندگی بدون گریه کردن

شاید اغراق آمیز بود ولی
تا کسی به دردش گرفتار نشه , نمی تونه بفهمه

و من , عمیقا به این درد گرفتار شده بودم
.
..
نزدیکای غروب بود و آسمون ابری

چترو برداشتم و از خونه زدم بیرون
تکیده شده بودم و رنجور
مثل سرطانیهایی که از موعد مرگشون باخبر بودن
بی هدف توی خیابون پرسه می زدم که دونه های درشت بارون , صورتمو نوازش کرد
چترو باز کردم
به آسمون حسودیم میشد
اینهمه اشک , اینهمه بغض , چقدر راحت شکسته میشد و من
چقدر حقیرانه به زیر قطره های بارون , شکسته میشدم

بوی خوب خاک خیس خورده , بینیمو نوازش می کرد
دلم ضعف می رفت واسه هق هق زدن
یهو , تصویر خوابی که چند ماه پیش دیده بودم , جلوی چشمام زنده شد
همون خوابی که آدما , دوروبرم گریه می کردن
همون خوابی که بارون و میومد و من اصلا خیس نشده بودم

یه حس عجیبی سراسر وجودمو فرا گرفت

به چتر سیاه روی سرم نگاه کردم
بارون میومد و من , اصلا خیس نشده بودم
در یک لحظه چترو بستم
قطره های درشت و سرد بارون به نفس نفسم آورد
خیس شدم
و این خیس شدن , چقدر برام لذت بخش بود
احساس میکردم دارم تازه میشم
رو به آسمون , چشمامو باز کردم

دونه های بارون , نمی ذاشت چشامو خوب باز نگه دارم
داد زدم :
-
خداااا , خدااااای من , دلمو شکستی ... ها ؟

تو که تنهاییمو می خوای ... چرا اشک ریختنمو نخواستی ... هاااا ؟
آهای خدا ... چرا اینطوری حقیرم میکنی ؟ .... چرا آتیشم میزنی ؟
مگه من بنده تو نیستم ؟ هااااااااا ؟ جواب منو بده خب ....
نکنه فراموشم کردی .... ؟ منو ببین ... میبینی ؟ میبینی ؟
من فقط ازت خواستم بذاری توی تنهایی هام سرمو بذارم روی زانوم و گریه کنم ... می فهمی ... می خوام گریه کنم ...
چرا نمی خوای ؟ .... چرااااااا ؟
به خدا منم آدمم ... به خدا منم بنده تم ... به خدا منم دل دارم ...
گرمای ملایمی , رو گونه هامو پر کرده بود
صدای فریادم , با هق هقی که شنیدش برام عجیب بود , درآمیخته بود
قطره های بارون سرد بود و گونه های من , گرم
زانو زدم
باورش برام مشکل بود ,
هق هقم بند نمیومد و قطره های اشک , مثل رگبار بارون , از صورتم می چکید

-
خدای من ... خدای من ....

بغضم , در لابه لای گفتگوم با خدا , ترکیده بود

بلند شدم
همه باید گریه کردن منو می دیدن

همه باید شکستن این طلسم لعنتی رو می دیدن

نمی دونم گریه می کردم , می خندیدم یا
...
دور و برمو نگاه کردم

زیر یک درخت سپیدار , یک دختر با چتر قرمزش ایستاده بود و از دور نگاهم می کرد
فقط همون یک نفر شاهد من بود برای اشک ریختنم
مثل دیوونه ها دویدم طرفش
-
من دارم گریه می کنم ... مگه نه .. ببین ...
هراسون و با تعجب نگاهم می کرد

دستشو گرفتم و گذاشتم روی گونه ام

-
آره ؟ گریه می کنم مگه نه ؟

سرشو تکون داد
چشای اونم پر از اشک شده بود
گفتم :
-
تو نمی خوای گریه کنی ؟ ها ؟ نمی خوای ؟

یهو بغضش شکست
چترشو انداخت

دستاشو گرفت جلوی صورتش

صدای گریه ما , لابه لای صدای بارون گم شد
اما خاطره اولین گریه مون , هیچوقت , لابه لای روزهای زندگیمون گم نشد
....


نويسنده: مژده .ش مورخ: سه شنبه بیست و پنجم تیر 1387 در ساعت: 15:15
|+|

من از انتهای دلتنگی ها آمده ام

دوست دارم دوباره زاده شوم

در بهار و در کنار آرامشی بزرگ

 

زاده شوم

با بال هایی بزرگ و چشمانی باز

تا در آغوش زمستان خواب سبز ببینم

 

بال هایم را به گستره ی تمام آسمان بگشایم

بی ابر ببارم

و تمام شادی ها را به روی غم ها بکارم

 

تا انتهای سادگی ام بمانم

و آن قدر تو را در واژه هایم فریاد زنم

تا پژواک نام تو تمام مرا در بر گیرد

آن گاه دلم را آن قدر باز کنم

تا

تمام سیب های سرخ محبت را در آن جای دهم

و مدام در من تکرار شود 

تمام

.

.

.

زیستن ها

دوست داشتن ها

و

بودن ها


از طرف یه عاشق به>>>>>>>>آ.ش


نويسنده: مژده .ش مورخ: شنبه بیست و دوم تیر 1387 در ساعت: 23:49
|+|

بالاخره یکی پیدا شد که دوستم داشته باشه اونم از ته دل

خدایا شکر


نويسنده: مژده .ش مورخ: دوشنبه هفدهم تیر 1387 در ساعت: 0:41
|+|

هیچ وقت به یه زن دروغ نگو؟

 

A man called home to his wife and said, "Honey I have been asked to go fishing up in Canada with my boss & several of his Friends.

مردی باهمسرش در خانه تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازمن خواسته شده که با رئیس و چند تا از دوستانش برای ماهیگیری به کانادا برویم"

We'll be gone for a week. This is a good opportunity for me to get that Promotion I'v been wanting, so could you please pack enough Clothes for a week and set out

ما به مدت یک هفته آنجا خواهیم بود.این فرصت خوبی است تا ارتقاي شغلی که منتظرش بودم بگیرم بنابراین لطفا لباس های کافی برای یک هفته برایم بردار و وسایل ماهیگیری مرا هم آماده کن

my rod and fishing box, we're Leaving From the office & I will swing by the house to pick my things up" "Oh! Please pack my new blue silk pajamas."

ما از اداره حرکت خواهیم کرد و من سر راه وسایلم را از خانه برخواهم داشت ، راستی اون لباس های راحتی ابریشمی آبی رنگم را هم بردار !

The wife thinks this sounds a bit fishy but being the good wife she is, did exactly what her husband asked.

زن با خودش فکر کرد که این مساله یک کمی غیرطبیعی است اما بخاطر این که نشان دهد همسر خوبی است دقیقا کارهایی را که همسرش خواسته بود انجام داد

The following Weekend he came home a little tired but otherwise looking good.

هفته بعد مرد به خانه آمد ، یک کمی خسته به نظر می رسید اما ظاهرش خوب ومرتب بود

The wife welcomed him home and asked if he caught many fish?

همسرش به او خوش آمد گفت و از او پرسید که آیا او ماهی گرفته است یا نه ؟

He said, "Yes! Lots of Salmon, some Bluegill, and a few Swordfish. But why didn't you pack my new blue silk pajamas like I asked you to Do?"

مرد گفت :"بله تعداد زیادی ماهی قزل آلا،چند تایی ماهی فلس آبی و چند تا هم اره ماهی گرفتیم . اما چرا اون لباس راحتی هایی که گفته بودم برایم نگذاشتی ؟"

You'll love the answer...

جواب زن خیلی جالب بود

The wife replied, "I did. They're in your fishing box....."

زن جواب داد : لباس های راحتی رو توی جعبه وسایل ماهیگیریت گذاشته بودم ؟!؟!؟!؟!؟!؟!!


نويسنده: مژده .ش مورخ: پنجشنبه ششم تیر 1387 در ساعت: 22:35
|+|

میترسم ... نه از تاریکی نه از روح نه از مرگ ... ! بلکه از آدمها میترسم ؟؟ آدمها .. آدمها .. آدمها و .... از آنها که مرا میبینند و سلام میکنند .. از آنها با من مینشینند و مرا دوست و برادر خطاب میکنند ... از آنان که مرا می‌بوسند و در ذهن طناب دار مرا می‌بافند


نويسنده: مژده .ش مورخ: پنجشنبه ششم تیر 1387 در ساعت: 12:52
|+|

روز مادر

4 تیر یادت نره  

یادتون باشه که همیشه عزیزانمون را در بهترین زمان فراموش نکنیم

عشق همه بچه های ایران عشق پیش کش تمام مادران دنیا از جمله مادر خودم ..

مردی در مقابل گل فروشی ایستاده بود و می خواست دسته گلی برای مادرش که در شهر دیگری بود سفارش دهد تا برایش پست شود.

وقتی از گل فروشی خارج شد دختری را دید که روی جدول خیابان نشسته بود و هق هق گریه می کرد . مرد نزدیک دختر رفت و از او پرسید :دختر خوب ، چرا گریه می کنی ؟

دختر در حالی که گریه می کرد گفت: می خواستم برای مادرم یک شاخه گل بخرم ولی فقط 75 سنت دارم در حالی که گل رز 2 دلار می شود/ مرد لبخندی زد و گفت:با من بیا ، من برای تو یک شاخه گل رز قشنگ می خرم .

وقتی از گل فروشی خارج می شدند مرد به دختر گفت: مادرت کجاست ؟ می خوای برسونمت ؟ دختر دست مرد را گرفت و گفت : آنجا و به قبرستان آن طرف خیابان اشاره کرد .

مرد او را به قبرستان برد و دختر روی قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

مرد دلش گرفت ، طاقت نیاورد، به گل فروشی برگشت، دسته گل را گرفت و 200 مایل رانندگی کرد تا خودش دسته گل را به مادرش بدهد.

یادت نره یک مادری دارید که همیشه با شما بوده و هست.


نويسنده: مژده .ش مورخ: جمعه سی و یکم خرداد 1387 در ساعت: 22:13
|+|

خدايش با او صحبت كرد ....

 

 

خدا از من پرسيد: « دوست داري با من مصاحبه كني؟»


پاسخ دادم: « اگر شما وقت داشته باشيد»


خدا لبخندي زد و پاسخ داد:« زمان من ابديت است... چه سؤالاتي در ذهن داري كه دوست داري از

 

من بپرسي؟»


من سؤال كردم: « چه چيزي درآدمها شما را بيشتر متعجب مي كند؟»


خدا جواب داد....


« اينكه از دوران كودكي خود خسته مي شوند و عجله دارند كه زودتر بزرگ شوند...و دوباره آرزوي اين

 

را دارند كه روزي بچه شوند»


«اينكه سلامتي خود را به خاطر بدست آوردن پول از دست مي دهند و سپس پول خود را خرج مي

 

كنند تا سلامتي از دست رفته را دوباره باز يابند»


«اينكه با نگراني به آينده فكر مي كنند و حال خود را فراموش مي كنند به گونه اي كه نه در حال و نه

 

در آينده زندگي مي كنند»


«اينكه به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نخواهند مرد و به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز

 

نزيسته اند»


دست خدا دست مرا در بر گرفت و مدتي به سكوت گذشت....


سپس من سؤال كردم:


«به عنوان پرودگار، دوست داري كه بندگانت چه درسهايي در زندگي بياموزند؟»


خدا پاسخ داد:


« اينكه ياد بگيرند نمي توانند كسي را وادار كنند تا بدانها عشق بورزد. تنها كاري كه مي توانند انجام

 

دهند اين است كه اجازه دهند خود مورد عشق ورزيدن واقع شوند»


« اينكه ياد بگيرند كه خوب نيست خودشان را با ديگران مقايسه كنند»


«اينكه بخشش را با تمرين بخشيدن ياد بگيرند»


« اينكه رنجش خاطر عزيزانشان تنها چند لحظه زمان مي برد ولي ممكن است ساليان سال زمان لازم

 

باشد تا اين زخمها التيام يابند»


« ياد بگيرند كه فرد غني كسي نيست كه بيشترين ها را دارد بلكه كسي است كه نيازمند كمترين ها

 

است»


« اينكه ياد بگيرند كساني هستند كه آنها را مشتاقانه دوست دارند اما هنوز نمي دانند كه چگونه

 

احساساتشان را بيان كنند يا نشان دهند»


« اينكه ياد بگيرند دو نفر مي توانند به يك چيز نگاه كنند و آن را متفاوت ببينند»


« اينكه ياد بگيرند كافي نيست همديگر را ببخشند بلكه بايد خود را نيز ببخشند»


باافتادگي خطاب به خدا گفتم:


« از وقتي كه به من داديد سپاسگذارم»


و افزودم: « چيز ديگري هم هست كه دوست داشته باشيد آنها بدانند؟»


خدا لبخندي زد و گفت...


«فقط اينكه بدانند من اينجا هستم»


« هميشه»


نويسنده: مژده .ش مورخ: پنجشنبه سی ام خرداد 1387 در ساعت: 18:27
|+|

مرگ لحظه ها

 

 

اگه از يــاد تو رفتــــــم ،اگه رفتــــي تـــــو ز دســتم

اگه يـــار ديگرونــــي ، مـــن هنـوز عاشقت هستم

با وجــود اين که گفتـي ، ديگه قـــ